ویرایش 1: از اونجایی که خودکشی خیلی مسئله ی حساسیه بخصوص برای نوجوونا و کسایی که سوئیسایدل هستن و توی مدرسه های آمریکایی و اروپایی این قضیه ی قلدری کردن بچه ها برای همدیگه موضوع جدی ایه، از اون نظر این سریال هم که درباره ی همین چیزاس خیلی مورد توجه قرار گرفته! شاید هم واقعا توی زندگی واقعی برای کسی همچین اتفاقی بیفته! من نه تخصصی در این زمینه دارم، نه آگاهی چندانی! صرفا از نظر داستانی به این کتاب نگاه کردم و نظرم رو گفتم!
ویرایش 2: سریال رو هم دیدم، یه تغییراتی درش دادن، که باعث شد بهتر از کتاب بشه. ولی خب در نهایت داستان همونه، صرفا به کاراکترا نگاهی متفاوت و جدا از اون چیزی که هانا بهمون نشون میده، داشت و یه سری چیزای دیگه رو هم عوض کرده بودن که اینا نسبت به کتاب بهتر بود. ولی در کل یه سریال معمولی تین ایجری بود که اگه کمتر از سریالای سی دبلیو نباشه، بیشتر از اونا هم نیست.
نهایتا یه سریال سرگرم کنندس، ولی چیزی نبود که من ازش لذت ببرم، و بنظرم خیلی ایرادو اشکال زیاد داشت، و دیگه خیلی الکی هایپ شده و انواعو اقسام درسای اخلاقی که ملت دارن از این سریال میگیرن بدون اینکه حواسشون باشه چقد این سریال مشکل داره و اصلا کارای خود هانا بیکر چقد اشتباه و احمقانه بوده :دی
سریال اقتباسی این کتاب که تازگی از نتفلیکس پخش شد خیلی سرو صدا کرد و خیلیا تعریف دادنو دیدنشو پیشنهاد کردن، که من هنوز سریالو ندیدم و هیچ نظری دربارش ندارم، شاید واقعا نتفلیکس مثل اکثر مواقع سریال خوبی درست کرده! ولی کتاب که به هیچ وجه اینطوری نبود!
هانا بیکر، یه دختر دبیرستانی توی 7 تا نوار کاست، 13 دلیل خودش رو برای خودکشی ضبط کرد و از 13 نفری که داخل نوارای کاست اسمشون بود خواست که بعد از گوش دادنشون اونارو به نفر بعدی منتقل کنن!
و این هم دلایل من برای اینکه چرا این کتاب، کتاب خوبی نیست. شاید 13 تا دلیل نباشه، ولی حداقل دلایل من معقول تر از دلایل هانا هستن که یکی از یکی مزخرف تر بودن.
اکثر دلایل هانا مشکلاتی بودن که هر کدوم ما ممکنه توی زندگی به هر نحوی باهاشون رو به رو بشیم! اون از این دلایلش فقط استفاده می کنه برای اینکه خودکشیش رو توجیه کنه! درواقع دیگران رو برای چیزی سرزنش می کنه که خودش تصمیمش رو گرفته! به هیچ وجه به هیچ کس اجازه نمیده کمکش کنه و در نهایت هم که میره سراغ یکی از دبیرای مدرسش تا ازش کمک بگیره، درواقع فقط میره اونجا تا مدرک بیشتری برای اینکه کسی کمکش نمی کنه و بهش به اندازه ی کافی اهمیت نمیده، جمع کنه.
اون حتی نمی خواد که کسی کمکش کنه! مدام با آدمای اشتباه می گرده، آدمای خوب رو از خودش دور می کنه و خودش اجازه میده همیشه هر اتفاقی اون رو ناراحت و تصمیمش برای خودکشی رو قوی تر کنه!
و اصلا شخصیتش، حداقل اون چیزی که از طریق نوارا و داستانی که داره تعریف می کنه میشناسیم، چیزی نیست که آدم احساس کنه شخص افسرده ایه یا حتی سوئسایدله! و همین غیر قابل درک ترش می کنه و این کاراکتر به هیچ وجه قابل همذات پنداری نیست. حداقل برای من. طوری که حرف میزنه و دیگران رو مقصر می دونه، انگشت اتهام به سمتشون میگیره و میگه شماها این کارو با من کردید، در حالی که خودش در برابر تمام مشکلات و مسائل پیش پا افتاده ی دوران دبیرستان سر خم کردو گذاشت هر کی هر کاری می خواد باهاش بکنه. هانا درواقع یه آدم ضعیف، ترسو و بی اراده بود که حتی مسئولیت آخرین کارش رو هم نتونست بپذیره و آدمای دیگه رو متهم کرده که زندگیش رو خراب کردن!
فقط یه مثال ساده:
اون خودش تصمیم میگیره با یه آدم عوضی سکس داشته باشه، ولی بعدش که میره و به معلمش میگه که از این قضیه پشیمونه و دنبال یه راه حله، معلمش میگه دو تا انتخاب داره: یا باید با اون آدم رو به رو بشه و این مسئله رو برای خودش حل کنه، یا اینکه کلا قضیه رو فراموش کنه!
و هانا دنبال یه راه حل دیگس! خب هانا جان! اینم 2 تا راه حل دیگه: یه ماشین زمان گیر بیار و به گذشته برگردو با یارو نخواب، یا اینکه خودتو بکش!!
کاملا واضحه که هانا کدوم راهو انتخاب کرد!