What made "The Handmaid's Tale" a great read and a classic was that the protagonist wasn't at the center of the world or wasn't going to save the world. It was a memoire of a nameless person. Offred could be anyone. But this book is following the tv show footsteps and makes Offred the center of everything and makes her more important than what she is. While there are so many people in this world that suffer and are in pain, making her character this important is like saying others suffers are not as important as hers.
I wish the tv show as the same as this book showed us the stories of people who Gilead affected their lives and shared their experiences with us after the fall of Gilead. Something like what Max Brooks did in World War Z. It would be better to hear the story of a wife, or a commander who were a founder or an aunt (but minus trying to make it relatable like what Atwood was trying to do with aunt Lydia. I didn't find her relatable at all), we could see the views of someone who lived outside of the Gilead and like had a loved one inside it, we could hear the side of someone's story who was an Eye or an angel, someone who helped people escape from gilead or someone who truely was loyal to gilead. And meanwhile we could follow the story of how the gilead falls, preferably a one that its plot is not YA.
The first half of the book was not that bad, but probably because I could relate to those parts that they humiliated women, since I'm living in Iran and the way gilead took away women's rights from them, islamic revolution did the same thing and just like women in gilead, humiliation and oppression is our every day life now.
But the second half was just bad and forced. It was so cute of Atwood to think one aunt (who actually was among the founders and law makers of Gilead) can destroy Gilead only by revealing its crimes.we all know it doesn't work like that. It was only a year ago that IR killed more than 1500 protesters in the streets of iran and still is hanging more protesters and no one bat an eye. not to forget 176 passangers of the ukranian airplane which IR tried to deny crashing it for 3 whole days. None of these crimes that only happened in one year could change the world's mind about IR, so I found that part really stupid and naive. So it was this cute way of thinking that made the story worse. The way she believes that an american teenager is enough to bring down a dictatorship is what we already saw a better version of it in Hunger Game (and honestly in so many other YA novels). So this book only shows how a person living in a first world country is ignorant about an ideological and dictatorial regime and the way it rises and falls. Also this teenage girl, Nicole, was really unlikable and I couldn't care less about her well being or her goal.
This book as a bad handmaid's tale's fan fiction and I think the reason Atwood wrote this was not because she had more to add to her previous book or had a new idea to explore but only she wanted to ride on this delusional wave of "Trump is president now, so America is gonna turn into Gilead"! Which tv show was already doing that, so there was no need for this book. But who can say no to easy money?
برای اونا که حوصله انگلیسی خوندن ندارن :)))
چیزی که کتاب هندمیدز تیل رو به یه داستان کلاسیک و عالی تبدیل میکرد، این بود که محور جهانش فقط یه شخصیت نبود. بلکه صرفا داشتیم گزارشی از زندگی در گیلیاد رو میخوندیم. شخص اول نامو نشون نداشت و هر کسی میتونست باشه.
ولی این کتاب دقیقا داره راه سریال رو پیش می گیره و جون رو به شخصیتی مهمتر از چیزی که باید باشه تبدیلش میکنه. داره میشه محور جهان گیلیاد و اون رو بیشتر از چیزی که باید و شاید مهم جلوه میده. در حالی که توی این جهان، هزاران نفر دیگه هستن که دارن رنج میکشن و اینا با این کار انگار که دارن اونارو نادیده می گیرن و رنجشون رو بی اهمیت جلوه میدن.
نحوه داستانگویی که هم برای کتاب و هم برای سریال آرزو داشتم پیش می گرفتن، همون چیزیه که توی کتاب هندمیدز تیل اتفاق افتاد. خاطرات گمنامی که بعد از نابودی و فروپاشی گیلیاد توسط یه کمیته بررسی میشه. بهتر بخوام بگم، یه چیزی مثل World War Z بهترین شکل برای تعریف این داستان بود. مجموعه روایات از افراد مختلف که زندگیشون تحت تاثیر گیلیاد بوده و جنایتهایی که اتفاق افتادن. فردی که از اونجا فرار کرده، فردی که اونجا بزرگ شده، فردی که بنیان گذارش بوده (بدون اینکه قرار باشه مثل عمه لیدیا باش همذات پنداری کنیم - که من اون همذات پنداری رو اصلا نتونستم باش داشته باشم و به نظرم بجای اینکه شخصیت پردازیش چند لایه بیاد، صرفا یه شخصیت پردازی گیج و شیادانه داشت)، فردی که از بیرون شاهد این اتفاقا بوده، از عمهها و مارتاها میتونستن گزارش تهیه کنن. از یکی از این angelها یا eyeها که از قوانین گیلیاد سرپیچی کردن و مثلا فردی رو از اونجا فراری دادن یا حتی کسی که به قوانین گیلیاد پایبند بوده و بهش باور داشته. خلاصه یه عالمه گزینه وجود داشته برای اینکه داستانشون روایت بشه. و بعد می تونستیم در خلال این روایات، شاهد این باشیم که چطوری گیلیاد سقوط میکنه. و البته پلات سقوطش هم انقدر داستان یانگ ادالت نباشه :))))
حالا باز نیمه اول کتاب قابل تحملتر بود، شایدم صرفا بخاطر به تصویر کشیدن اون فضایی که یک دفعه علیه زنا میشه و سرکوب و تحقیری که تحمل میکنن و نزدیکیش با تجربه روزمره خودمون از زندگی تو ایران بوده باشه. ولی دیگه از نیمه دوم به بعد، همه چیز خراب و به شدت بد میشه. این تلاش که نشون بده عمه لیدیا در حد خودش داره به گیلیاد آسیب میزنه، در حالی که خودش خیلی از این قوانین تنبیهی و مجازاتی و ضد انسانی رو وضع کرده بود، اونم فقط با افشا کردن جنایتای گیلیاد خیلی مسخره بود، دیگه ما خودمون دیدیم جنایت ۱۰ روز نت قطع کردنو کشتار ۱۵۰۰ معترضو زدن هواپیمای مسافربریو ۳ روز دروغ گفتن دربارشو هنوزم که معلوم نشده چی شده بودو همه این جنایتا معلوم شدنو جهان فهمید ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، آب از آب تکون نخورد. خلاصه که خیلی کیوتی خانوم آتوود. و دقیقا همین تصور کیوتش از اوضاع جهانه که کتاب رو بدتر میکنه. این تصور که یه دختر تین ایجر آمریکایی میتونه برای شکست دادن گیلیاد کافی باشه، خب چیزیه که قبلا نسخه بهتری ازش رو توی هانگر گیمز (و شونصد هزار تا یانگ ادالت دیگه، آنستلی) دیدیم و نشون دهنده اینه که چقدر آدمی که توی امنیت و دموکراسی جهان اول نشسته، تصورات احمقانه و دور از واقعیتی از یه نظام ایدئولوژیک و دیکتاتوری و نحوه روی کار اومدنو سقوطش داره. حالا بماند که شخصیت این دختر تین ایجر اصلا قابل دوست داشتن نیست و آدم نمیتونه نگران سلامتیش و هدفی که داره باشه.
خلاصه که به نظرم این کتاب یه فن فیکشن خیلی بد از هندمیدز تیل بود که باش گیر افتادیم و اصلا برای این نوشته نشده بود که مارگارت اتوود حرف جدیدی برای زدن داشته باشه یا روایت یا ایده تازهای رو بخواد باز کنه. بلکه فقط برای موج سواری روی این توهمی بود که مدیا داشت به خورد مردم و جهان میداد که الان ترامپ رئیس جمهور شده و قراره آمریکا رو به گیلیاد تبدیل کنه. که آلردی سریال داشت این کار رو میکرد و خیلیم خراب کرده بود. دیگه نیازی به کتاب نبود. ولی خب نقطه ضعف آدمی اینه که نمیتونه به خبرساز شدن و پول درآوردن نه بگه :))))