بعد از تجربهای که با جلد اول دریازمین و ۱۰۰صفحهی اول دست چپ تاریکی داشتم مطمئن بودم لگویین برای من نیست دیگه. با این موضوع هم کنار اومده بودم دیگه و با این حال ایده ها و جهان پردازیاش رو دوست داشتم، و در عین حال با نثرش و شخصیت پردازیش نتونسته بودم ارتباط برقرار کنم. اوایل این کتاب هم فکر میکردم مشکلم باهاش در همون حده. ولی هر چی بیشتر جلو رفت فهمیدم که نه، مشکلات ریشه ای ترن و این بار از ایده و جهانشم متنفرم :)) یعنی این تلاشش واسه اینکه نشون بده راه رستگاری توی کمونیستی بودن دولتهاس و اینکه همه افراد جامعه به یک اندازه بدبختی بکشن و خوشحال باشن که اختلاف طبقاتی وجود نداره و همشون با همدیگه گرسنگی و بیچارگی میشن، اصلا هیچ جوره توی کت من نمیره. از شخصیت اصلیشم نگم که من رو دقیقا یاد اینایی مینداخت که مهاجرت میکنن از جهنم خاورمیانه، میرن کشورای جهان اولی و بعد از اونجا برای آدمایی که دارن توی این جهنم دستو پا میزنن، ناله میکنن که ما اینجا دلمون برای قرمه سبزی مامانمون تنگ شده و زندگی شما تحت سلطه دیکتاتور، جنگ و سرکوب خیلی بهتر از وضعیت ما توی یه جهان آزاده -_- بعد انگار همین کافی نبود که ازش بدم بیاد که به یه زن هم تجاوز میکنه و بعدش به این فکر میکنه که اصلا زرق و برق این جهان بوده که من رو از مسیرم منحرف کرده و من باید برگردم به سیاره خودم. واقعا این کتابه عصبانیم میکنه :)))