اول اینطور بنظر میاد که داستان راجع به دختر بچه ی گیکیه که میتونه موجودات جادویی و غول هارو ببینه و کارش جنگیدن باهاشونه و همیشه از این عصبانیه ک هیچ کس حرفش رو باور نمیکنه. ولی خیلی زود معلوم میشه که اینا همه توهماتشن و درواقع مکانیزم دفاعیش برای کنار اومدن با بیماری مادرشه و از یه جهاتی خیلی شبیه به اون داستان ئه مانستر کالز پاتریک نسه (که اصلا دوستش نداشتم). داستان درواقع شروع خوبی داره ولی همین که دستش رو میشه که همش تخیلات دختر بچه هس، خیلی زود ناامید کننده میشه.